تبليغاتX
چاردیواری
چاردیواری
آرش کمانگیر(سروده زنده یاد سیاوش کسرایی)

برف می بارد٬

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.

کوهها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی٬

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد٬

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان٬

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتهء دمسرد؟

آنک٬آنک کلبه ای روشن٬

روی تپه٬ روبروی من...

در گشودندم.

مهربانی ها نمودندم.

زود دانستم٬که دور از داستانِ خشم برف و سوز٬

در کنار شعلهء آتش٬

قصّه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

«... گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و نا گفته٬ ای بس نکته ها کاینجاست.

آسمان باز٬

آفتاب زر٬

باغ های گل٬

دشت های بی در و پیکر٬

سر برون آوردن گل از درون برف٬

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب٬

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار٬

خواب گندمزارها در چشمهء مهتاب٬

آمدن٬رفتن٬دویدن٬

عشق ورزیدن٬

در غم انسان نشستن٬

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن٬

کارکردن٬کارکردن٬

آرمیدن٬

چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن٬

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن٬

گوسفندان را سحر گاهان به سوی کوه راندن٬

همنفس با بلبلان  کوهی آواره خواندن٬

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن٬

نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن٬

گاه گاهی٬

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته٬

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن٬

بی تکان گهوارهء رنگین کمان را

در کنار بام دیدن٬

یا٬شب برفی٬

پیش آتش ها نشستن٬

دل به ر‌ؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...

آری٬آری٬زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گر بیافروزیش٬رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه٬خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد آرام و با لبخند٬

کنده ای در کورهء افسرده جان افکند.

چشم هایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد٬

زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

«زنذگی را شعله باید برفروزنده٬

شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو٬ای انسان!

جنگل٬ای روییده آزاد٬

بی دریغ افکنده روی کوه ها دامن٬

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید٬

چشمه ها در سایبان های تو جوشنده٬

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان٬

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبز باش٬ای جنگل انسان!»

«زندگانی شعله می خواهد»صدا سر داد عمو نوروز٬

«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.

کودکانم٬داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود٬

روزگاز تلخ و تاری بود.

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.

دشمنان بر جان ما چیره.

شهر سیلی خورده هذیان داشت٬

بر زبان بس داستان های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ٬

روز بدنامی٬

روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان٬

عشق در بیماری دلمردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد٬

صحنهء گلگشت ها گم شد٬ نشستن در شبستان شد.

در شبستان های خاموشی٬

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ٬

کس نمی جنبید٬چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش٬

خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک٬

همچو سر حدات دامنگستر اندیشه٬بی سامان.

برج های شهر٬

همچو باروهای دل٬بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سرحّد و از بارو٬

هیچ سینه کینه ای دربر نمی اندوخت.

هیچ دل مهری نمی ورزید.

هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.

هیچ کس به روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ٬

آسمان اشک ها پربار.

گرمرو آزادگان دربند٬

روسپی نامردمان در کار...

انجمن ها کرد دشمن٬

رایزن ها گرد هم آورد دشمن٬

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند٬

هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.

نازک اندیشانشان بی شرم٬

که مباداشان دگر روز بهی در چشم٬

یافتند آخر فسونی را که می جستند.

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد٬

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:

«آخرین فرمان٬آخرین تحقیر...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان!

گر به نزدیکی فرود آید٬

خانه هامان تنگ

آرزومان کور...

ور بپّرد دور٬

تا کجا؟... تا چند؟...

آه!...کو بازوی پولادین و کو سرپنجهء ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد٬

چشم ها٬بی گفت و گویی٬ هر طرف را جست و جو می کرد.»

پیرمرد٬اندوهگین٬دستی به دیگر دست می سایید.

از میان دره های دور٬گرگی خسته می نالید.

برف روی برف می بارید.

باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد-پیرمرد آرام کرد آغاز٬ -

«پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست٬ دشت نه٬ دریایی از سرباز...

آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست.

بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح٬

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت و درد آور٬

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر٬

کودکان بر بام٬

دختران بنشسته بر روزن٬

مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.

خلق چون بحری بر آشفته٬

به جوش آمد٬

خروشان شد٬

به موج افتاد٬

برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.»

«منم آرش٬

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن٬

منم آرش سپاهی مردی آزاده٬

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

مجوییدم نسب٬

                 فرزند رنج و کار٬

گریزان چو شهاب از شب٬

چو صبح آماده دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش٬

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ٬

دل٬این جام پر از کین پر از خون را٬

دل٬این بی تاب خشم آهنگ.

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم٬

که تا کوبم به جام قلبتان در رزم!

که جام کینه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما٬سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار٬

در این کار٬

دل خلقی است در مشتم٬

امید مردمی خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست٬

کمانداری کمانگیرم.

شهاب تیزرو تیرم٬

ستیغ سر بلند کوه ماوایم٬

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

مرا تیر است آتش پر٬

مرا باد است فرمانبر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان٬

بر این پیکان هستی سوز و سامان سوز٬

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد٬

به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

«درود٬ ای واپسین صبح٬ای سحر بدرود!

که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد٬

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را٬آسمان ها نیز٬

که تن بی عیب و جان پاک است.

نه نیرنگی به کار من٬ نه افسونی٬

نه ترسی در سرم٬نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ٬

نقابی سهمگین بر چهره٬می آید.

به هر گام هراس افکن٬

مرا با دیدهء خونبار می پاید.

به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد٬

به راهم می نشیند٬راه می بندد٬

به رویم سرد می خندد٬

به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را٬

و بازش باز می گردد.

دلم از مرگ بیزار است٬

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

ولی٬آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است٬

ولی٬آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است٬

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایستهء آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیک امید خویش می داند.

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم٬گه پیش می راند.

پیش می آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند٬

نقاب از چهرهء ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را٬دوزانو بر زمین بنهاد.

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

برآ٬ای آفتاب٬ ای توشهء امید!

برآ٬ای خوشهء خورشید!

تو جوشان چشمه ای٬من تشنه ای بی تاب.

برآ٬سرریز کن٬تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم٬

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم٬

به موج روشنایی شست و شو خواهم٬

ز گلبرگ تو ای زرینه گل٬من رنگ و بو خواهم.

شما٬ای قله های سرکش خاموش٬

که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید٬

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی٬

که سیمین پایه های روز زِِرّّّین را به روی شانه می کوبید٬

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید٬

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید٬

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.

غرورم را نگه دارید٬

به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

«زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به یال کوه ها لغزید کم کم پنجهء خورشید.

هزاران نیزهء زرین به چشم آسمان پاشید.

«نظر افکند آرش سوی شهر٬آرام

کودکان بر بام٬

دختران بنشسته بر روزن٬

مادران غمگین کنار در٬

مردها در راه.

سرود بی کلامی٬با غمی جانکاه٬ 

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبح دم همراه.

کدامین نغمه می ریزد٬

کدام آهنگ آیا می تواند ساخت٬

طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟

طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز٬

راه وا کردند.

کودکان از بام ها او را صدا کردند٬

مادران او را دعا کردند٬

پیرمردان چشم گرداندند٬

دختران٬بفشرده گردنبندها در مشت٬

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش٬اما همچنان خاموش٬

از شکاف دامن البرز بالا رفت٬

وز پی او٬

پرده های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز٬

خنده بر لب غرقه در رویا.

کودکان٬با دیدگان خسته و پی جو٬

در شگفت از پهلوانی ها.

شعله های کوره در پرواز٬

باد در غوغا.

«شامگاهان٬ 

راه جویانی که می جستند آرش را به قله ها٬پی گیر٬

باز گردیدند٬

بی نشان از پیکر آرش٬

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری٬آری٬جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغهء شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون٬

به دیگر نیمروزی از پی آن روز٬

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را٬از آن پس٬

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

آفتاب٬

در گریز بی شتاب خویش٬

سال ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب٬

بی نصیب از شبروی هایش٬همه خاموش٬

در دل هر کوی و هر برزن٬

سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت.

سال ها و باز٬

در تمام پهنهء البرز٬

وین سراسر قلهء مغموم و خاموشی که می بینید٬

وندرون درّه های برف آلودی که می دانید٬

رهگذز هایی که شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند٬

و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.

می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه٬

می دهد امید٬

می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

کوه ها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

کودکان دیری است در خوابند٬

در خواب است عمو نوروز.

می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می رود پر سوز... 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 9:38  توسط پیام شهابی  | 

آخرین قسمت از شعر آرش کمانگیر...
ادامه پست های قبل:

نقاب از چهرهء ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را٬دوزانو بر زمین بنهاد.

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

برآ٬ای آفتاب٬ ای توشهء امید!

برآ٬ای خوشهء خورشید!

تو جوشان چشمه ای٬من تشنه ای بی تاب.

برآ٬سرریز کن٬تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم٬

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم٬

به موج روشنایی شست و شو خواهم٬

ز گلبرگ تو ای زرینه گل٬من رنگ و بو خواهم.

شما٬ای قله های سرکش خاموش٬

که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید٬

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی٬

که سیمین پایه های روز زِِرّّّین را به روی شانه می کوبید٬

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید٬

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید٬

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.

غرورم را نگه دارید٬

به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

«زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به یال کوه ها لغزید کم کم پنجهء خورشید.

هزاران نیزهء زرین به چشم آسمان پاشید.

«نظر افکند آرش سوی شهر٬آرام

کودکان بر بام٬

دختران بنشسته بر روزن٬

مادران غمگین کنار در٬

مردها در راه.

سرود بی کلامی٬با غمی جانکاه٬ 

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبح دم همراه.

کدامین نغمه می ریزد٬

کدام آهنگ آیا می تواند ساخت٬

طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟

طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز٬

راه وا کردند.

کودکان از بام ها او را صدا کردند٬

مادران او را دعا کردند٬

پیرمردان چشم گرداندند٬

دختران٬بفشرده گردنبندها در مشت٬

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش٬اما همچنان خاموش٬

از شکاف دامن البرز بالا رفت٬

وز پی او٬

پرده های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز٬

خنده بر لب غرقه در رویا.

کودکان٬با دیدگان خسته و پی جو٬

در شگفت از پهلوانی ها.

شعله های کوره در پرواز٬

باد در غوغا.

«شامگاهان٬ 

راه جویانی که می جستند آرش را به قله ها٬پی گیر٬

باز گردیدند٬

بی نشان از پیکر آرش٬

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری٬آری٬جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغهء شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون٬

به دیگر نیمروزی از پی آن روز٬

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را٬از آن پس٬

مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

آفتاب٬

در گریز بی شتاب خویش٬

سال ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب٬

بی نصیب از شبروی هایش٬همه خاموش٬

در دل هر کوی و هر برزن٬

سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت.

سال ها و باز٬

در تمام پهنهء البرز٬

وین سراسر قلهء مغموم و خاموشی که می بینید٬

وندرون درّه های برف آلودی که می دانید٬

رهگذز هایی که شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند٬

و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.

می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه٬

می دهد امید٬

می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

کوه ها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

کودکان دیری است در خوابند٬

در خواب است عمو نوروز.

می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می رود پر سوز... 

بالاخره شعر آرش کمانگیر تمام شد تو پست بعدی کل شعر رو یکجا می ذارم تو وبلاگ٬امیدوارم لذت برده باشید.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 14:13  توسط پیام شهابی  | 

قسمت پنجم از شعر آرش کمانگیر...
ادامهء پست های قبل: 

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد٬

به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

«درود٬ ای واپسین صبح٬ای سحر بدرود!

که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد٬

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را٬آسمان ها نیز٬

که تن بی عیب و جان پاک است.

نه نیرنگی به کار من٬ نه افسونی٬

نه ترسی در سرم٬نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ٬

نقابی سهمگین بر چهره٬می آید.

به هر گام هراس افکن٬

مرا با دیدهء خونبار می پاید.

به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد٬

به راهم می نشیند٬راه می بندد٬

به رویم سرد می خندد٬

به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را٬

و بازش باز می گردد.

دلم از مرگ بیزار است٬

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

ولی٬آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است٬

ولی٬آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است٬

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایستهء آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیک امید خویش می داند.

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم٬گه پیش می راند.

پیش می آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند٬

واسه قسمت پنجم همین کافیه قسمت ششم رو فردا پست می کنم امیدوارم تا اینجا که خوندید لذت برده باشید.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:52  توسط پیام شهابی  | 

قسمت چهارم از شعر آرش کمانگیر...
ادامهء پستهای قبلی...

نازک اندیشانشان بی شرم٬

که مباداشان دگر روز بهی در چشم٬

یافتند آخر فسونی را که می جستند...

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد٬

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:

«آخرین فرمان٬آخرین تحقیر...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان!

گر به نزدیکی فرود آید٬

خانه هامان تنگ

آرزومان کور...

ور بپّرد دور٬

تا کجا؟... تا چند؟...

آه!...کو بازوی پولادین و کو سرپنجهء ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد٬

چشم ها٬بی گفت و گویی٬ هر طرف را جست و جو می کرد.»

پیرمرد٬اندوهگین٬دستی به دیگر دست می سایید.

از میان دره های دور٬گرگی خسته می نالید.

برف روی برف می بارید.

باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد-پیرمرد آرام کرد آغاز٬ -

«پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست٬ دشت نه٬ دریایی از سرباز...

آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست.

بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح٬

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت و درد آور٬

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر٬

کودکان بر بام٬

دختران بنشسته بر روزن٬

مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.

خلق چون بحری بر آشفته٬

به جوش آمد٬

خروشان شد٬

به موج افتاد٬

برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.»

«منم آرش٬

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن٬

منم آرش سپاهی مردی آزاده٬

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

مجوییدم نسب٬

                 فرزند رنج و کار٬

گریزان چو شهاب از شب٬

چو صبح آماده دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش٬

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ٬

دل٬این جام پر از کین پر از خون را٬

دل٬این بی تاب خشم آهنگ...

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم٬

که تا کوبم به جام قلبتان در رزم!

که جام کینه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما٬سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار٬

در این کار٬

دل خلقی است در مشتم٬

امید مردمی خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست٬

کمانداری کمانگیرم.

شهاب تیزرو تیرم٬

ستیغ سر بلند کوه ماوایم٬

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

مرا تیر است آتش پر٬

مرا باد است فرمانبر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان٬

بر این پیکان هستی سوز و سامان سوز٬

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 واسه قسمت چهارم همین کافیه قسمت پنجم رو فردا پست می کنم امیدوارم تا اینجا که خوندید لذت برده باشید.

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 17:58  توسط پیام شهابی  | 

سلام

یه آقایی تو قسمت نظرات گفتن:وقتی شعر کامله چرا قسمت قسمتش می کنی؟

راستشو بخواهید چون شعر آرش کمانگیر حدود ۱۷ صفحه است اگه بخوام کل این شعر رو یکجا بنویسم خیلی طولانی میشه و اگه کاربری بخواد کل اون رو بخونه هم وقتش گرفته میشه٬هم دلزده میشه اون وقت نه ایکه کل شعر رو نمی خونه حتی فکر می کنم چند خطشم نخونه واسه همین من هر روز ۲ صفحه از شعر رو می نویسم٬اگه خدا بخواد موقعی که تمام قسمتها رو نوشتم کل شعرم یکجا پست می کنم.«با تشکر از این دوست عزیز»  

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 13:39  توسط پیام شهابی  | 

قسمت سوم از شعر آرش کمانگیر...
ادامهء پست های قبل:

روزگاز تلخ و تاری بود.

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.

دشمنان بر جان ما چیره.

شهر سیلی خورده هذیان داشت٬

بر زبان بس داستان های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ٬

روز بدنامی٬

روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان٬

عشق در بیماری دلمردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد٬

صحنهء گلگشت ها گم شد٬ نشستن در شبستان شد.

در شبستان های خاموشی٬

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ٬

کس نمی جنبید٬چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش٬

خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزخای ملک٬

همچو سر حدات دامنگستر اندیشه٬بی سامان.

برج های شهر٬

همچو باروهای دل٬بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سرحّد و از بارو...

هیچ سینه کینه ای دربر نمی اندوخت.

هیچ دل مهری نمی ورزید.

هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.

هیچ کس به روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ٬

آسمان اشک ها پربار.

گرمرو آزادگان دربند٬

روسپی نامردمان در کار...

انجمن ها کرد دشمن٬

رایزن ها گرد هم آورد دشمن٬

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند٬

هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.

واسه قسمت سوم همین کافیه قسمت چهارم رو فردا پست می کنم امیدوارم تا اینجا که خوندید لذت برده باشید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 15:49  توسط پیام شهابی  | 

سلام

من تو پست قبل گفتم که  قسمت سوم شعر آرش کمانگیر رو فردا یعنی امروز پست می کنم اما آخه یکی یه نظر دربارش بده بفهمم یکی هست بخونتش اون وقت قسمت بعدی شو پست کنم٬بابا یه خورده انصاف داشته باشید ما وبلاگ نویسا دلمون به همون چنتا نظر شما خوشه ما که با نوشتن سودی نمی بریم تازه یه پولی رو هم خرج این کار می کنیم.همون یه نظری که واسه شما نوشتنش یه دقیقه طول می کشه واسه ما وبلاگ نویسا اندازه یه دنیا ارزش داره.اینو از زبون خودم و تمام وبلاگ نویسای عزیز نوشتم٬شاید شمایی که اینو می خوانی یه خورده به وبلاگ نویسا و کاری که می کنن بیشتر ارزش قایل بشی و یه نظر واسه دلگرمی شونم که شده بدی٬پس تا پست بعدی خدانگهدار.

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 23:5  توسط پیام شهابی  | 

قسمت دوم از شعر آرش کمانگیر...

ادامهء پست قبل:

چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن٬

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن٬

گوسفندان را سحر گاهان به سوی کوه راندن٬

همنفس با بلبلان  کوهی آواره خواندن٬

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن٬

نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن٬

گاه گاهی٬

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته٬

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن٬

بی تکان گهوارهء رنگین کمان را

در کنار بام دیدن٬

یا٬شب برفی٬

پیش آتش ها نشستن٬

دل به ر‌ؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...

آری٬آری٬زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گر بیافروزیش٬رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه٬خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد آرام و با لبخند٬

کنده ای در کورهء افسرده جان افکند.

چشم هایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد٬

زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

«زنذگی را شعله باید برفروزنده٬

شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو٬ای انسان!

جنگل٬ای روییده آزاد٬

بی دریغ افکنده روی کوه ها دامن٬

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید٬

چشمه ها در سایبان های تو جوشنده٬

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان٬

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبز باش٬ای جنگل انسان!»

«زندگانی شعله می خواهد»صدا سر داد عمو نوروز٬

«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.

کودکانم٬داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود٬...

واسه قسمت دوم همین کافیه قسمت سوم رو فردا پست می کنم امیدوارم تا اینجا که خوندید لذت برده باشید.

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 11:50  توسط پیام شهابی  | 

سلام باید ببخشید که یه چند روزی نبودم........

می خوام براتون شعری رو بنویسم که واقعا با خوندنش لذت می برم ٬اینقدر خوندمش که دیگه همشو حفظ شدم البته چون این شعر یه مقدار طولانیه هر روز یه مقدارشو پست می کنم ٬امیدوارم شما هم از این شعر لذت ببرید در ضمن سروده زنده یاد سیاوش کسراییست.

آرش کمانگیر

برف می بارد٬

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.

کوهها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی٬

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد٬

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان٬

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتهء دمسرد؟

آنک٬آنک کلبه ای روشن٬

روی تپه٬ روبروی من...

در گشودندم.

مهربانی ها نمودندم.

زود دانستم٬که دور از داستانِ خشم برف و سوز٬

در کنار شعلهء آتش٬

قصّه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

«... گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و نا گفته٬ ای بس نکته ها کاینجاست.

آسمان باز٬

آفتاب زر٬

باغ های گل٬

دشت های بی در و پیکر٬

سر برون آوردن گل از درون برف٬

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب٬

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار٬

خواب گندمزارها در چشمهء مهتاب٬

آمدن٬رفتن٬دویدن٬

عشق ورزیدن٬

در غم انسان نشستن٬

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن٬

کارکردن٬کارکردن٬

آرمیدن٬

واسه قسمت اول همین کافیه قسمت دوم رو فردا پست می کنم امیدوارم تا اینجا که خوندید لذت برده باشید.

   

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 11:13  توسط پیام شهابی  | 

هر وقت میرم سراغ حافظ این غزل میاد٬نمیدونم چرا!!!!!!!

یاری  اندر  کس  نمی  بینم  یاران  را   چه    شد         دوستی کی  آخر   آمد  دوستدارانرا  چه  شد

شهریاران   بود  و   جای   مهربانان    این      دیار         مهربانی کی   سر   آمد   شهریارانراچه   شد

کس  نمیگوید  که  یاری  داشت  حق     دوستی         حق شناسان راچه حال افتاد و یارانرا چه شد

لعلی  از کان مروت   بر       نیامد       سالهاست        تابش خورشید  و  سعی باد  و   بارانراچه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ    پی   کجاست        گل بگشت  از  رنگ  خود  باد  بهارانرا چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی  بر  نخواست        عندلیبانراچه   پیش    آمد    هزارانراچه    شد

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت        کس ندارد  ذوق  مستی  میگسارانراچه   شد

گوی    توفیق   و   کرامت  در    میان    افکنده  اند        کس   بمیدان   رو   نمیآرد    سوارانراچه   شد  

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش

از که میپرسی که دور روزگارانراچه شد

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 13:1  توسط پیام شهابی  | 

عشق ..........

دیشب برای اولین بار عاشق شدم......دیشب با دیدنش یه حسی بهم دست داد که فهمیدم عاشق شدم!......آره عاشق شدم٬بدجوریم عاشق شدم٬عاشق زیباییش!عشقم با دیدن یه شاخه گل شروع شد.......دیشب شدم عین مجنون اونم واسم شد عین لیلی٬شایدم عزیزتر.......عاشق شدم٬ آره بازم اعتراف می کنم عاشق شدم........من دیشب عاشق شدم........عاشق خدا!.......عاشق عظمتش.......عاشق سخاوتش.....عاشق همه چیش٬چون همه چیش زیبایی داره!

فکر کنم اگه شماام به یه گل٬حالا فرقی نمی کنه چه گلی باشه اصلا گل نه به خاکم که خوب نگاه کنید

عاشقش می شید عاشق همون چیزایی که من شدم.........

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:12  توسط پیام شهابی  | 

تا بدانجا رسید دانش من          که بدانم که همی نادانم

                                                                       (ابو علی سینا)

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 12:58  توسط پیام شهابی  | 

سلام

تا حالا شده حرف کم بیاری٬ تا حالا شده هر چی فکر کنی چیزی به ذهنت نرسه اما یه حسی بهت بگه امروز خیلی حرف بره گفتن داری و ... اگه تا حالا اینطوری شدی که الان حس منو درک میکنی اگرم نشدی منتظر باش دیر یا زود میاد سراغت اون موقع است که تنها حرفی که می تونی بهش بزنی اینه:

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید             

مبادا ترک بردارد                           

چینی نازک تنهایی                                       

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 12:31  توسط پیام شهابی  | 

جوان یعنی چه:
(جوان از چهار حرف و چهار کلمه نشات می گیرد.«ج»یعنی جنبش و تلاش٬اگر انسدادی در تحریکش بوجود آید٬انفجاری در تحولش پدید می آید.«و»وجود٬هویت طبیعی اوست٬می خواهد به او اعتنای مستقل به خود را بگذارند٬نگویند بچه است.«الف»استقلال است٬دوست دارد استقلال رای داشته باشد و«ن»علامت نو اندیشی است.) 

2 نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 12:55  توسط پیام شهابی  | 

دانش

بدان  کوش  تا زود دانا شوی           چو دانا  شدی زود  والا شوی

نه داناتر آنکس که والاتر است         که والاتر آنکس که داناتر است 

نگهبان گنجی تو از  دشمنان          و  دانش  نگهبان  تو   جاودان 

بدانش   شود   مرد  پرهیزکار          چنین گفت آن بخرد  هوشیار

که دانش  ز  تنگی  پناه  آورد           چو  بیراه  گردی  به  راه  آورد                        

                                                                (ابوشکور بلخی)

                           

2 نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:7  توسط پیام شهابی  | 

شادزی
شادزی با سیاه چشمان شاد                         که جهان نیست جز فسانه و باد

ز آمده  تنگدل     نباید      بود                          و از گذشته  نکرد      باید     یاد

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 12:56  توسط پیام شهابی  | 

سالروز در گذشت مهدی اخوان ثالث را به تمام عاشقان ادبیات تسلیت عرض می کنم
2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 9:50  توسط پیام شهابی  | 

................!

به نظر شما الان اون پرنده چه حالی داره؟                                       

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 10:24  توسط پیام شهابی  | 

سلام

بعد از کلی وبلاگ ساختن درباره موضوعات مختلف که هیچ کدوم اونی که می خواستم نشد٬یکی گفت دوباره برو جلو٬گفت نا امید نشو منم گفتم چشم٬ خلاصه این شد که این چاردیواری رو ساختم.اینجارو ساختم که هر چی دلم خواست بنویسم٬ مگه نمیگن:«چاردیواری اختیاری»خوب منم می خوام چاردیواریم اختیاری باشه اختیارشم میدم دست دلم هر جور که حالشو داشت بنویسه در ضمن اینم بگم که نظرات شماست که می تونه یه وبلاگ رو سر پا نگهداره پس لطفا نظر خودتون رو ثبت کنید.الانم دلم میگه واسه افتتاحه همین کافیه٬پس تا پست بعدی خدانگهدار  

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 8:57  توسط پیام شهابی  | 


تبلیغات

Click here to buy posters!
Click here to buy posters!

ليست وبلاگهای به روز شده

آموزش رايگان زبان انگليسي
جستجوی تصویر