۲۹/۷/۸۶
جغد پیر زوزه کش هم بر لب ایوان
مه به زیر پاره ابری غایم
جانمازم باز...
بر لب ایوان٬
نغمه ها دارند...
جغد و باد
باد٬ نرم نرمک می گشاید رخ ز مه
می نماید روی مهرو را سپید
ابرها را می برد سویی دگر
می دهد دل را نوید
می دهد بر دل امید
خدایا...
ماه اصلی را آیا... می توانم دید
می کنم نجوا٬
خدا بر من عطا فرما دیدن ماه اصلی را...
۱۶/۷/۸۶
حذر کن زانچه او گوید که آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن
گرت راهی نماید راست چون تیر
از آن برگرد و راه دست چپ گیر
پینوشت:
(سلام
وب مزخرفی داری . هم وقت خودت و هم وقت ملت رو داری میگیری
برو فکر عاقبتت کن . جدی میگم
امید که ناراحت نشده باشی . از قدیم گفتند ........... حرف حق تلخ است.)
این نظر دوست خوبم آقا بهنام بود که در پست قبل درج کرده بودن...مرسی از نصیحتتون...
ياد آن روزي که گفتي:
«زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست»
سیاوش
گذشتي از آتش٬
و ليک
آفرين بر شعله هايت
همچنان گرمند و روشن
مي توان احساس کرد
از وراي صفحه اي کاغذ
گرمي و رقص دلاويز شقايق وار شعله ها را٬
باز...
و اندرون پيچ و تاب کوه
من شنيدم
آن صداي آشناي آرشت را٬
باز...
کمان و ترکشش بر جاي مانده
بر نوک البرز
طنين گامهايش همچنان پيداست
آفرين بر تو٬
سياوش
آفرين بر تو٬
خدمتگر آتش...
۵/۷/۸۶