دارم سخن با تو٬
اي نيما
تو ٬ اي فرزند يوش
فكر كردي خانه ات ابريست؟
كجايي تا ببيني خانه ها ابري تر از ابريست!
داروگ امروز ديگر شوق باران را ندارد٬
باراني نيست!
داروگ ديريست در خواب است.
گوشها چشم انتظار نغمه ي در راه مانده٬
مانده اند
چشمها امروز توان ديدن باران ندارند!
و جدار دنده هاي ني دارد از خشكيش ترك بر مي دارد
چون زمان تو...
ليك نيما٬
خشكي ني ها ز ترس باد در هر جا
نمايان نيست
تو تنها مي تواني در خفاي خود
تركهاي عيان را در جدار دنده ها بيني٬
چونكه جلاد ستمگر بر سر هر كوي و هر راه است
قدمها مي زند ٬ جلاد در صوت رساي ما
سر سبز هزاران نغمه خوان را مي درد يك دم٬
به لبخندي!
ولي نيما٬
تو مي داني كه ابر تيرگيها هم توان بودن و هستي ندارد تا ابد...
دارد؟!!
۱۹/۸/۸۶