شباهنگام،
بر بلنداي ستيغ كوه،
همنفس با باد
در كنار شعلهً آتش؛
زندگي زير قدمها مي تپد،كم سو
سايه ها در پيش رويت كرده اند غوغا
زوزه هاي گرگ و روبه صفتان هردم كند نجوا
سردي گرما شده پيدا
تر شده روي و لباست از نم باران
تپهً هيزم كنارت،نيست بي پايان
زندگي سرد و سيه گشته به چشمان و...
تو،تنهايي
نيست ردي از پي ياران
باد و باران و شب بيدار
در تلاش بي گدار خويش
هر سه خواهان نظاره بر شكست تو؛
كمر بستند!
و تو اما همچنان خاموش
با تني گرم و غرور آلود؛
بر صداي زوزه گرگ و ضجه روباه مي خندي
چون اميد بر خداي مهربان ِ دادگر بستي،
مي خندي
صدايش مي كني هردم؛
با زبان شعلهً آتش،صخره هاي كوه،مي دهد پاسخ:
سحر، نزديك ِ نزديك است...
۱۳۸۷/۱/۱۲