تبليغاتX
چاردیواری
چاردیواری
اسم نداره!!!!!!!

با چشمان خواب آلود ، با آن ريش بلندش در طول خيابان افسرده قدم مي زد ، صداي قدمهايش مانند پژواك در سراسر خيابان پيچيده بود ، پيرمردي از لب روزنه ي آهني سبز رنگي به آسمان تيره ي خيابان چشم دوخته بود ، گربه اي به اميد ديدن پرنده ها به آسمان دودي  مي نگريست و او همچنان در حال قدم زدن در امتداد نرده هاي سبز رنگ ، در طول خيابان بود ، نرده هاي سبز خاطره ي درختان كوچه باغهاي كودكي اش را زنده مي كرد، همان درختاني كه تنه ي  تك تكشان  تبديل به دسته هاي تبر شد تا تيشه بر ريشه ي همنوعان خود زنند. با قدمهاي استوار و كوتاه به انتهاي خيابان نزديك شد ، همانجا كه جريان زندگي بيش از پيش به چشم مي خورد ، سرش را به طرف درب مهد كودك چرخاند ، در باز بود و سرسره اي  رنگ پريده از لاي آن خودنمايي مي كرد ، رنگ در به نظرش آشنا بود ، قرمز ، آبي ، زرد ، بنفش ، نيلي ، نارنجي و سبز ، نمي دانست اين مجموعه را در كجا ديده ، كودكي از در هفت رنگ بيرون آمد ، مرد با چشماني خواب آلود در جلوي كودك توقف كرد ، لبخندي زد ، پسرك  سلام كرد اما او هيچ جوابي نداد ، معمولاً همينطور بود و به راهش ادامه داد ، ديگر نزديك چهارراه ته خيابان بود ، نرده هاي سبز رنگ به پايان رسيد و صداي ترمز ماشيني شيشه ي سكوت خيابان را شكست  ، دقايقي بعد... پيرمرد از لب روزنه ي آهني فاتحه اي خواند ، گربه از صداي ترمز وحشت زده پا به فرار گذاشت و پسرك غرق در گريه ي كودكانه به خيابان غمزده ي تاريك با بهت نگاه مي كرد ، و زندگي همچنان در حال قدم زدن در طول خيابان بود ، با قدمهايي محكم ، استوار و كوتاه...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط پیام شهابی  | 


تبلیغات

Click here to buy posters!
Click here to buy posters!

ليست وبلاگهای به روز شده

آموزش رايگان زبان انگليسي
جستجوی تصویر