ياد آن روزي که گفتي:
«زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست»
سیاوش
گذشتي از آتش٬
و ليک
آفرين بر شعله هايت
همچنان گرمند و روشن
مي توان احساس کرد
از وراي صفحه اي کاغذ
گرمي و رقص دلاويز شقايق وار شعله ها را٬
باز...
و اندرون پيچ و تاب کوه
من شنيدم
آن صداي آشناي آرشت را٬
باز...
کمان و ترکشش بر جاي مانده
بر نوک البرز
طنين گامهايش همچنان پيداست
آفرين بر تو٬
سياوش
آفرين بر تو٬
خدمتگر آتش...
۵/۷/۸۶